جدیدترین مطالب
صفحه‌اصلی / پایه اول ابتدایی / راز صدای او – مناسب برای تدریس صدای او در پایه اول ابتدایی

راز صدای او – مناسب برای تدریس صدای او در پایه اول ابتدایی

ارسال کننده : علی نژاد _ مولایی – انجمن ادبی دبستان آیت الله طالقانی

 

به نام خدا

یکی بود ، یکی نبود . غیر از خدای یکتا، هیچکس نبود. البته یک جنگل بزرگ هم بود که داخلش کلی حیوانات جور واجور زندگی می کردند. مثل آهو ، راسو ، میمون ، یوزپلنگ ، روباه و شیر .
پرنده هایی هم بود. مثل طاووس و کبوتر ، قو و جوجه هاشون.
توی این جنگل بزرگ ، هرشب بعد از اینکه هوا تاریک می شد ، یک شغال پیر که یک پا هم نداشت ، از داخل لانه اش بیرون می آمد و با صدای بلند ، (اوووووووو) می کرد. صدای هر شب این شغال ، آسایش بقیه ی حیوانات را به هم زده بود و بیشتر آنها شاکی بودند. تا اینکه یک روز پیش شیر رفتند و به او گفتند : ما بخاطر صدای این شغال که هر شب (اوووووو) می کند ، خسته شده ایم ، شما که بزرگ این جنگل هستید ، یا شغال را از اینجا بیرون بینداز و یا دستور بده دیگر این کارش را تکرار نکند.
شیر شغال را صدا زد و علت این کارش را پرسید . شغال درحالی که گریه می کرد ، برای شیر گفت که پسرش را در جنگل آن طرف رودخانه گم کرده است . وقتی که یک شکارچی باتیر ، یکی از پاهایش را از کار انداخته بود، اون مجبور شده بود که از آنجا فرار کند و به این جنگل روی بیاورد.
و بخاطر پایش دیگر نتوانسته که برود و دنبال پسرش بگردد.چون با پسرش قرار گذاشته که موقع مشکل در بالای بلندی صدای (اوووووووووو) در بیاورد، مجبور است این کار را بکند تا پسرش بیاد و پیداش بکند.
شیر ناراحت شد و به او گفت که چرا این مسئله را زودتر نگفته تا حیوانات جنگل به او کمک کنند.حالا هم بهتر است به خانه اش برگردد تا شیر چند حیوان را برای پیدا کردن پسرش به آن جنگل بفرستد.
بعد از ظهر همان روز ، روباه و یوزپلنگ و راسو با سرعت تمام به طرف جنگل آن طرف رودخانه می رفتند تا خبری از پسر شغال به دست بیاورند.
وقتی ، از روی پل وسط رودخانه رد شدند و وارد جنگل شدند ، هر حیوانی را که می دیدند ، سراغ یک بچه شغال تنها را می گرفتند . تا اینکه یک میمون بازیگوش ، که روی درخت ها با شاخه بازی می کرد ، به آن ها گفت ، یک بچه شغال می شناسد که بیرون جنگل ، کنار یک تپه زندگی می کند و شب ها روی تپه می رود و (اوووووووووو)می کند.
سپس آن ها را پیش بچه شغال برد . وقتی بچه شغال را دیدند ، از او پرسیدند چرا تنهایی؟
گفت :مدت ها قبل یک شکارچی به طرف من و پدرم تیر اندازی کرد که تیر به پای پدرم خورد . او مرا به زور فراری داد و خودش ماند. بعد ، هرچه منتظر پدرم شدم ، نیامد. از آن روز کنار این تپه زندگی می کنم و طبق یک قرار قبلی ، وقتی هوا تاریک می شود ، روی تپه می روم و صدای (اوووووووو) در می آورم. شاید پدرم صدایم را بشنود و مرا پیدا کند.
راسو گفت :خوشحال باش که پدرت پیش ماست. در جنگل کناری. او هم هرشب تو را صدا می زند. ولی چون فاصله زیاد است ، صدای هم را نمی شنوید.
حیوانات بچه شغال را با خودشان بردند و وقتی شغال چشمش به پسرش افتاد ، از خوشحالی زیاد فقط اشک می ریخت و (اوووووووووو) می کرد. حیوانات جنگل به کارهای او می خندیدند و خوشحال بودند که شب آرامی را به همراه خواهند داشت. تا اینکه همان شب ، باز موقع تاریک شدن هوا ، صدای (اوووووووو) خیلی شدیدی از روی تپه می آمد که حیوانات جنگل را از توی لانه هایشان بیرون ریخت.
شیر فوری شغال را احضل ر کرد و وقتی اورا همراه پسرش دید فهمید که هرد باهم رفته اند و صدای (اوووووو) را روی تپه راه انداخته اند. شغال به شیر خندید و گفت : این آخرین دفعه ای بود که این صدا راشنیدید . خواستیم این طوری از حیوانات جنگل تشکر کنیم که ما دو تا را به هم رساندند و فقط همین یک راه را بلد بودیم که صدایمان را به گوششان برسانیم….
از آن شب به بعد ، دیگر صدای (اوووووووو) در جنگل شنیده نشد.
معلمین گرامی پایه ی اول ، حتما هنگام گفتن داستان ، هرجا که صدای او و داشت ، محکم تر ادا بفرمایید و صدای (اوووووووو) را هم حتما ، با بچه ها به صورت کشیده و بلند تکرار نمایند.

ارسال کننده : علی نژاد _ مولایی – انجمن ادبی دبستان آیت الله طالقانی

همچنین ببینید :

دو نمونه آزمونک پایه اول – دبستان شهید باکری

ارسال کننده نمونه سوال : لعیا حسنی – دبستان : شهید باکری اگر بعد از …

۲ نظر

  1. سپاس بیکران از زحمات معلم گرامی خانم مولایی.خدا قوت

  2. سلام بسیار عالی دوست گرامی